با سنگ های دل مان
مهر می ورزیم
با دروغ هایمان
معیشت
و با دورنگی مان
عبادت می کنیم
ما خیلی آسمانی هستیم
چون فراموشی نعمت بزرگی است!
دل می سوزانیم برای
بچه های زلزله
وقتی دوربین ها هستند
اما همسایه بغلی
دو ماه است که
بوی کباب های مان
دلهایشان را پر خون می کند
***
این همه اولیورتوییست مگر کم بود؟ آوار آوار، زندگی بر سرمان فرو می آید. زندگی؟ بچه های بم در کوچه پس کوچه هایی که دیگر از خشت ها هم خبری نیست، در کدام مهدکودک ها و مدرسه ها درس می خوانند تا زندگی کنند. زندگی؟
با این همه آتش جنگ؟ با این همه دوربین؟ که شام خوردن های مان را با بچه های یتیم نشان بدهند؟ آه ما چقدر انسانیم. لرستان هم زلزله آمد، خیلی ناراحت نباشید. خوراک تبلیغاتی برای بعضی ها جور شد. نمی دانم آن نگاه معصوم بچه هایی که تلویزیون نشان می دهد چه می گویند؟ شاید، شاید می گویند: آقا تو رو خدا بی ک
سی مان را نشان مردم ندهید. غرورمان را نشکنید. اگر آمده اید دلمان را شاد کنید حتما مردم هم باید ببینند؟؟ آن آقای بزرگی که می آمد یواشکی نان و خرما را پشت در می گذاشت و می رفت و نمی دیدیمش و نمی دیدندش کجاست؟
فراموشی نعمت بزرگی است! بچه های لرستان هم فراموش مان می شود. مگر بچه های رودبار، اوه چقدر دور بچه های بم یادمان نرفت؟ دخترکان پارک شهر تهران را و بچه های سفیلان را؟ ما انسانیم. اصلا آی آدمها مگر این همه زلزله و مرگ و خون کم است که می خواهید باز هم خون بریزید؟ باز هم یتیم کنید؟ می خواهید کینه و مرگ، دامن شما را هم بگیرد؟
