تبليغاتX
.

.

سروده ای از عمق وجود، تقدیم به او که دوستش دارم:

لمس کردم دوشیزه ای

از شیرازه های لزج

از کندوان میان تمشکان

به چکاد ستیغ اندوهان

***

و کاروان به مکث

می کشید به دوشیزه ی نگاهت مست

مست می کشید قایق صبر

بر ماسه های تلخ

آه!

چه نزدیک، این توفان درنگ

که می سراید

موج های بلند

چون کوهان سر به اوج

و می کوبند کف به لب

به دیوارهای دشمنان تلخ

****

من این روزها شاید دوست ندارم حال همان نویسنده ای را در خود احساس کنم(اگر اشتباه نکنم نجیب محفوظ مصری) که یکی دو سال قبل در نود سالگی جان داد. نجیب کنار پنجره نشسته و نگاهش اوج انتظار را به تصویر می کشد. خبرنگار کنارش می نشیند. به کجا نگاه می کنی؟

- و او پاسخ می گوید: به پنجره روبرو، آنسوی خیابان. بیست سالم که بود آن دختر معشوقه ام پنجره را باز می کرد و من با ایما و اشاره با او حرف می زدم. به سفری می رود و وقتی که بر می گردد دخترک به خانه بخت رفته بود. حالا او همسر دارد و حالا هفتاد سال بود که نجیب از کنار پنجره به روبرو می نگرد. حالا نجیب کنار پنجره منتظر است تا معشوقه اش پنجره را باز کند تا او بهارش را ببیند. واقعیت را می داند اما باورش نمی شود. هر روز پنجره را می گشاید و منتظر است... 

این زندگی ها برای ما خیلی قشنگ و زیبا هستند چون برای ما رمانتیک و دراماتیک هستند. اما برای بازیگران این زندگی ها خیلی زجرآور هستند و من هیچوقت فکر نمی کردم روزی خودم هم در متن این رمان و درام بگریم.

من، دوست ندارم چشمانم را ببندم تا باز نکنم و دیگر آن پنجره را نبینم. چون نمی توانم . اگر چشمانم را باز نکنم می میرم.مثل همین حالا که از ۳ بامداد تا حالا چند بار مرده و زنده شدم. مادرم زنگ زده بود بچه ها نگفتند که بیمارستان اروند بستری هستم. شدت سردرد و آشوب دلم همه همکارانم را نگران کرده.خدایا من دل ندارم.

داستایفسکی در برادران کارامازوف می گوید: اگر هر کسی در کودکی یک خاطره خوب داشته باشد نجات می یابد. اما خدایا من که در کودکی آنهمه خاطره خوب داشتم چرا نجات نمی یابم؟

آقا منصور امروز به من می گفت: عشق واقعی همین است که تو دو سال با این رویای شیرین زندگی کردی. لذت عشق به صبر و انتظارش است. مطمئن باش اگر تو هم همان روزهاو هفته های اول گفته بودی که دوستش داری عاشقش نبودی. اگر دوستش داری خوشحال باش که در عاشقی نمره خوبی گرفتی.

... ومن حرفهایش را شاید نمی فهمم. و رو به خدا می گویم می شود؟ می دانم حالا که تنهاترین تنها هستم باز هم تو هستی. به امیدت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 17:38  توسط مهدی مکارمی  | 

امروز شهرکرد بودم و حالا اهواز . امشب هم مثل شب های گذشته خیلی دلتنگم. هوای اهواز خیلی آلوده است.گرد و غبار زیادی شهر را درنوردیده است. امشب خیلی گریه کردم.احساس می کنم خدا من را دوست ندارد. از دلتنگی نمی دانم چه باید بکنم. شاید برای یکی دو ماه مرخصی بگیرم تا شاید وضعیت روحی ام کمی بهتر شود. احتمالا تا مدتی خونه هم نروم چون آنها هم از دیدن وضعیت من ناراحت می شوند. از آغاز پاییز ۸۳ تا حالا با یک رویای خیلی شیرین زندگی می کردم و حالا... خیلی دوست داشتم این یکی دوماه که کتابم چاپ می شود در صفحه نخست به او تقدیمش کنم.نمی دانم شاید حکمت و قسمت خدا باشد که من با رویای دوست داشتنی ام خداحافظی کنم. سخت است اما باید بپذیرم هر چند می دانم نمی توانم و نمی دانم با این وضعیت چه سرنوشتی در انتظارم است. یک حس غریبی به من می گوید: یه روزی، یه کسی، یه جوری، یه چیزی... نمی دونم چرا همه اش ته دلم اندکی امید هست. دل آدمی است شاید بتوان روزی او را بدست آورد. خدا بزرگ است. خدایا به بزرگی ات...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 1:20  توسط مهدی مکارمی  |