تبليغاتX
.

.

۱-صبح در مراسم اختتامیه جشنواره رسانه ای میراث فرهنگی شرکت کردم. در مرحله اول حدود۳۵۰ نفر برگزیده شدند. در مرحله بعد ۱۶۵ نفر و در مرحله پایانی ۲۲ نفر که من هم یکی از آنها بودم. جایزه ام را از رحیم مشایی معاون رئیس جمهور و رئیس میراث فرهنگی گرفتم. همانطور که شنیده بودم رقابت در رشته گزارش خیلی زیاد بود بصورتی که هیات داوران بارها در بیانیه و سخنان خود بر این موضوع صحه گذاشتند. کمی خوشحال بودم اما خوشحالی ام فقط تا وقتی بود که در سالن بودم و بعد دوباره دلتنگی ها... ظهر رفتم شرق. از پله ها پایین می آمدم که خانم خرسند را دیدم. گفت:بی سر و صدای میایی و میروی. من هم گفتم ممکن است بعضی از بچه ها را نشناسم. به هر حال یه سر به بچه های اجتماعی زدم. خانم قدرخان آنجا بود.بعد هم رفتم سمت فرودگاه و حالا هم اهواز هستم.

۲-قرار است فردا بروم بیمارستان شفا و یه سر به بچه های سرطانی بزنم. امیدوارم کمی وضعیت روحی ام بهتر باشد چون نمی خواهم چهره ای تصنعی از خودم بروز بدهم و با آنها خوشحال باشم.قبلا یکبار رفته بودم. بچه های واقعا دوست داشتنی هستند. دفعه قبل که رفتم دیدم مشکلات زیادی دارند به همین خاطر به یکی از بچه ها گفتم گزارشی در همین زمینه تهیه کند. این گزارش همین هفته چاپ شد:زندگی بین بودن و نبودن.

۳- دلم گرفته است، دلم گرفته است
به ايوان مي‌روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي‌كشم
چراغ‌هاي رابطه تار بكند، چراغ‌هاي رابطه تار بكند
كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشك‌‌ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است         "فروغ"

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 23:7  توسط مهدی مکارمی  | 

فردا باید تهران باشم. قرار است ساعت ۱۰ صبح برندگان نهایی نخستین جشنواره رسانه ای میراث فرهنگی کشور معرفی شوند. دوستانم در تهران گفته اند ظاهرا رقابت در رشته گزارش که من هم جزء نامزدهای نهایی هستم خیلی زیاد بوده است و آثار خیلی خوبی از خبرنگاران و روزنامه نگاران روزنامه ها و خبرگزاری های مختلف رسیده است. خیلی دل و دماغ خوبی ندارم. بقول مادرم من مهدی همیشه نیستم. شاید احساس می کنم دیگر هیچ چیز برایم فرق نمی کند. امروز صبح نتوانستم خودم را کنترل کنم و با مادرم مثل همیشه درددل کردم. این بار سر در دستان مادرم خیلی گریه کردم. بقول جبران خلیل جبران زيباترين‌ لفظي‌ كه‌ از زبان‌ بشريت‌ مي‌تراود، كلمه‌ مادر است‌; قشنگ‌ترين ‌ندا مادر است‌. كلمه‌ كوچكي‌ سرشار از اميد و عشق‌ و عاطفه‌، و هر آن‌چه‌ از رقت‌ و حلاوت‌ در آن‌ است‌. مادر همه‌ چيز اين‌ زندگي‌ است‌. تسلايي‌ است ‌در اندوه‌، اميدي‌ است‌ در نوميدي‌، نيرويي‌ است‌ در ناتواني‌. سرچشمه ‌مهرباني‌ و رافت‌ و شفقت‌ و غفران‌ است‌. كسي‌ كه‌ مادرش‌ را از دست‌ بدهد، سينه‌اي‌ را از دست‌ داده‌ كه‌ سر بر آن‌ مي‌گذاشته‌، و دستي‌ كه‌ تبركش‌ مي‌كرده‌، و چشمي‌ كه‌ نگهبانش‌ بوده است. و من امروز کمی سبک شدم هر چند دیگر احساس می کنم علاقه ای به زندگی ندارم و فقط از روی ناچاری روزگار می گذرانم. به همه چیز بی علاقه هستم و کسی نیست که کمکم کند. خدا...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 17:57  توسط مهدی مکارمی  | 

 خیلی روحم و جسمم خسته است. هر چه میخواهم با خودم کنار بیایم نمی توانم. از یک طرف این چند روز درگیر مسئله کاری سختی هم بوده ام که البته فکر می کنم خدا کمک کرده تا ختم به خیر شود. این روزها حالم از آدمهایی که هیچ خط قرمزی در اخلاق ندارند به هم می خورد. من این چند روز اتفاقاتی را دیدم که آرزو می کنم هیچوقت دیگر نبینم. البته از دوستان خودم هم خیلی دلگیرم. به هر حال پیش خودم و وجدان خودم آسوده هستم. هر کاری از دستم بر می آمد انجام داده ام و خواهم داد.

۲- امروز کمی دیگر از رمان همسایه ها را خواندم اما هنوز ذهنم و دلم پر آشوب است. هر کاری می کنم با مشغله هایم بحران روحی ام را کنترل کنم نمی توانم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 13:30  توسط مهدی مکارمی  | 

ديروز نامزدهاي نهايي نخستين جشنواره رسانه اي ميراث فرهنگي كشور اعلام شد. من هم بعنوان يكي از نامزدهاي رشته گزارش جشنواره در بخش مطبوعات سراسري انتخاب شده ام. از من سه گزارش در روزنامه شرق درباره موضوع سد سيوند و آثار پاسارگاد و همچنين تل برمي رامهرمز در اين جشنواره شركت داده شده است. قرار است روز يكشنبه ۳۱ ارديبهشت برندگان نهايي اعلام شوند.

متن خبر: هيات داوران نخستين جشنواره رسانه‌اي ميراث فرهنگي اسامي راه‌يافتگان به مرحله نهايي اين جشنواره را اعلام كرد.

 اسامي نامزدهاي دو بخش سراسري و محلي جشنواره به قرار زير است:
سراسري

رشته گزارش: مريم پاپي، همايون ذرقاني، مهشيد گهرشناسان، آزاده بهشتي، محمدرضا اسماعيل‌زاده، شيده لالمي، حسن احمدي‌فر، ابراهيم حسن‌بيگي، مهدي مكارمي.

رشته خبر: الهام غفاري، مژگان حسين‌پور، رسول‌ خاني، فرناز آهنكوب، مهناز قرباني، محمدعلي مشكيان، حميد رحمتيان، بيژن سوراني، مهرداد طبسي.                 ادامه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 17:39  توسط مهدی مکارمی  | 

از سپیده دم آن روز سرد بهاری که زودتر از همیشه از خواب پریدم تا حالا، صبح و ظهر و شب برایم غروب است. تنها خود غروب برایم غروب نیست، انتهای شب است. رازی نیست، سرنوشت من از آغاز همین خواب هایم پیدا بود. در آغاز این چند روز می خواستم خودم را از این غروب دلتنگی برهانم و در تلاطم زندگی و کار، زمستان را از سرم بیرون کنم اما انگار از همان اول صبح، هوا برای من غروب می شود. انتهای غروب چقدر زیباست اما وحشتناک از آن می ترسم و فرار می کنم. همین امروز نزدیک بود که انتهای غروب کمی آنسوتر از پایان کارون، روحم را گردن بزند. خیلی عذابش داد اما نمی دانم چه حکمتی بود که راحتش نکرد. رهایش کرد.

من کتاب را که باز می کنم، روزنامه را که می خوانم، با دوستانم که سخن می گویم و گوشی تلفن را که بر می دارم نسبت به همه چیز و همه چیز، عجیب یک حس نوستالژیک دارم. البته خیلی دلتنگی وخیمی است.

فکر نمی کردم گذر زمان دلتنگی هایم را بیشتر کند. هر روز که می گذرد انگار بر حجم و وزنش افزوده می شود. کسی که عاشق می شود باید بسوزد و بسازد. اما من از این می ترسم که بسوزم اما نتوانم بسازم!

حالا زمان می گذرد و من همانند همیشه دوست دارم به کودکی ام برگردم، روزهای بهترین خاطراتم. بر نمی گردم و روز بروز به انتهای انتهای کودکی ام نزدیکتر می شوم. راستی دلم هنوز همان دل کودکی است. لااقل اینگونه دوست دارم .

روزها سخت می گذرند. از زندگی و درس و همه چیز عقب می افتم. همین یکی دو ماه پیش بود که برای زندگی ام یک طرح نو نوشتم.طرحی برای زندگی. بچه مثبت، بچه تیزهوش کمی و کمی بیشتر درس بخوان: علوم اجتماعی، همان چیزی که از اول به آن علاقه داشته ام و اصلا شده است زندگی ام. اما حالا همه چیز دارد قربانی دلتنگی هایم می شود و رویای شیرینی که زنده بودنم از آن بود. نگرانم از اینکه طرحی که برای زندگی ام نوشتم و حرکت به آن دوردستها را شروع کرده بودم برای همیشه متوقف شود برای روزی که با خودم ببرم سوغاتی آن دنیا! نمی دانم هیچ امیدی ندارم برای آن رویای دوست داشتنی و من همه چیز را و حتی آن دوردست ها را که مطمئن بوده ام که به آن می رسم برای او می خواستم حالا که قرار است او نباشد ...

توی طرحم نوشته بودم که همه این سالهای خوبی که از من گرفته بودند را جبران کنم و سه ساله به خیلی از چیزهایی که ممکن است او بخواهد و دوست داشته باشد برسم و بعد با دست پر مثل بچه های سر بزیر به او بگویم: دلت را به ما قرض می دهی؟ می خواستم دستم پر باشد و خوب با اراده هم شروع کردم تا چشم همه انهایی که سالهای خوبم را از من گرفتند درآید. حکایت مفصلی دارم. از قبولی در دانشگاه و سنگ بزرگ بزرگی که همان اول جلوی پایم گذاشتند و آرزوهایم را ربودند. او را که دیدم گفتم همه آرزوهایم را پس می گیرم. اما...

خدایا بگویم امیدی ندارم کفر گفته ام اما باید هنوز هم امیدوار و منتظر بمانم؟ بی آن رویا لحظه ای هم نمی توانم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 21:4  توسط مهدی مکارمی  |