تبليغاتX
.

.

دیشب از شهرکرد اومدم اصفهان. یه خونه گرفتم بهارستان برای این چند ماه تا شاید در این تنهایی ها کمی وضعیتم بهتر بشود. دیشب خواب بچه های سفیلان را دیدم و اونی که خیلی دوستش دارم. بچه ها می خندیدند و او مغموم و اندهگین. نمی دانم چه حکمتی است هر وقت دلتنگم یاد بچه های سفیلان می افتم یا خوابشان را می بینم. کاش من هم الان پیش آنها بودم. خیلی دوست دارم هنوز هم برای آن بچه های دوست داشتنی کاری بکنم. هنوز صدای پژمان توی گوشمه. ما یه بار هم اردو نرفتیم. آقا اجازه برایمان اول سال جشن نگرفتند...  الهام، لاله، شمسى، جمال الدين، جليل،رشيد،فاطمه، فرشته،ميثم،مهرشاد، زينب ،محمد،نوذر، پريسا خوب بخوابید.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 14:15  توسط مهدی مکارمی  |