
نمی دانم بین آن همه آدم کسی آیا نبود که اندکی و تنها اندکی عاطفه داشته باشد؟ دیدن این صحنه ها اینهمه لذت دارد؟ آه و ناله های یک پسربچه برای پولهای خورد آدمهایی که از رنج یک پسربچه هموطنشان لذت می برند؟ این هم از روش های پول درآوردن است. یکی عرق شرم بر پیشانی اش مجال مستمندی به او نمی دهد و دق مرگ می شود، دیگری دستان نحیف بچه اش را به چرخ های ماشین می سپارد تا بلکه آدمها دلشان بسوزد و شاید هم از روی لذت و تفریح سکه های ۲۵ تومانی و ۵۰ تومانی را به او هدیه بدهند. در کوچه پس کوچه های شهرهامان هم که عزت و شرف انسانی به نازلترین قیمت ها خردی و فروش می شود. «فقر و فحشا» ی مسعود ده نمکی را ببینید، شاید اگر روزی دست های بچه ای را زیر چرخ های اتومبیل ببینید لااقل دلتان نیاید به تماشا بنشینید. و ما سرخوش و سرمست از زندگی شاد و پر از لذت، بی آنکه بدانیم و بخواهیم بدانیم آنسوی خانه هامان چه می گذرد.


