تبليغاتX
.

.

  

امروز بعد از امتحان زبان رفتم مرکز توانبخشی معلولین یکتا شهرکرد. اصغر که از بقیه شیطون تره را امروز هم دیدم. اوایل خیلی ماندن برایم سخت بود. اما کم کم توانستم حضورم را بپذیرم و برای همین امروز راحت بودم. مسئله ای که خیلی عذابم می دهد دیدن محمدجواد است. ۱۲ سال بیشتر نداردو معلول ذهنی است. او را ببینید باورتان نمی شود مشکلی داشته باشد. با محمد جواد کمی نقاشی کشیدم. به بچه هایی که ایزوله شده بودند هم سر زدم. آنها را فقط دیدم و بایکی دوتایشان دست دادم. بقیه شان هوش و حواس هیچ کاری را ندارند. مسیح هم که تنهامعلول جسمی است امروز شعری را که قرار است با موزیک در یک مراسم بخواند برایم با آواز خواند. یکی از بچه ها که حدود ۲۴ سال سن دارد سه سال قبل بخاطر تصادف مشکل پیدا کرد. پرستارش می گفت: عاشق دختری بنام فرشته بود و بعد از تصادف همه چیز بهم خورد. خودش برایم تعریف می کند. آخر سر هم یک سی دی شاد گذاشتیم و کمی با هم بگو بخند و رقص و شادی. پرستار مرکز می گفت حضور یک فرد جدید در جمع شان آنها را به وجد می آورد. بعد از حدود دوساعت و نیم تا هفته بعد با بچه ها خداحافظی می کنم. گزارش کاملی از مرکز نوشتم که در روزهای بعد می خوانید.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 21:23  توسط مهدی مکارمی  | 

این نقد در شرق چاپ شده است. بخوانید و نظرتان را بگویید.
 
متهم نکنید                                                  مهدی مکارمی
وقتى حضور افراد با گرايش ها و عقايد مختلف در انجمن هاى اسلامى، مورد پرسش و نقد قرار مى گيرد، نخستين پاسخى كه به ذهن متبادر مى شود، نبود آزادى فعاليت تشكل هاى دانشجويى با گرايش هاى مختلف فكرى و عقيده اى است و از همين رو عملكرد دولت اصلاح طلبان با توجه به شعارها و ادعاها، مورد نقد و سئوال قرار مى گيرد. با اين حال محمدرضا جلائى پور در پاسخ به مهدى شيرزاد و رضا خجسته رحيمى سعى مى كند توضيحات اين دو در اين خصوص را بى ربط با اصل بحث عنوان كند.
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 13:8  توسط مهدی مکارمی  | 

يادم باشد حرفي نزنم كه دلي بلرزد خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را يادم باشد كه روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نيست. يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر و جواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم. يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم و براي سياهي ها نور بپاشم. يادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگيرم و از آسمان درسِ پـاك زيستن. يادم باشد سنگ خيلي تنهاست... يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند. يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام ... نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان. يادم باشد زندگي را دوست دارم يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم. يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه ي دوره گردي كه از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد. يادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم. يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس فقط به دست دل خودش باز مي شود. يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم. يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم يادم باشد زنده ام.

یادم باشد یکی هست.خدا...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 12:54  توسط مهدی مکارمی  |