امروز بعد از امتحان زبان
رفتم مرکز توانبخشی معلولین یکتا شهرکرد. اصغر که از بقیه شیطون تره را امروز هم دیدم. اوایل خیلی ماندن برایم سخت بود. اما کم کم توانستم حضورم را بپذیرم و برای همین امروز
راحت بودم. مسئله ای که خیلی عذابم می دهد دیدن محمدجواد است. ۱۲ سال بیشتر نداردو معلول ذهنی است. او را ببینید باورتان نمی شود مشکلی داشته باشد. با محمد جواد کمی نقاشی کشیدم. به بچه هایی که ایزوله شده بودند هم سر زدم. آنها را فقط دیدم و بایکی دوتایشان دست دادم. بقیه شان هوش و حواس هیچ کاری را ندارند. مسیح هم که تنهام
علول جسمی است امروز شعری را که قرار است با موزیک در ی
ک مراسم بخواند برایم با آواز خواند. یکی از بچه ها که حدود ۲۴ سال سن دارد سه سال قبل بخاطر تصادف مشکل پیدا کرد. پرستارش می گفت: عاشق دختری بنام فرشته بود و بعد از تصادف همه چیز بهم خورد. خودش برایم تعریف می کند. آخر سر هم یک سی دی شاد گذاشتیم و کمی با هم بگو بخند و رقص و شادی. پرستار مرکز می گفت حضور یک فرد جدید در جمع شان آنها را به وجد می آورد. بعد از حدود دوساعت و نیم تا هفته بعد با بچه ها خداحافظی می کنم. گزارش کاملی از مرکز نوشتم که در روزهای بعد می خوانید.
