این روزها آدم در روزنامه، سایت، وبلاگ و اطرافش و در میان نزدیک ترین دوستانش چیزهایی می بیند که فقط می تواند از آنها به خدا پناه ببرد. آنچه در روزنامه کیهان درباره گنجی نوشته شد احتمالا مورد اقبال برخی از دوستان اصلاح طلب واقع خواهد شد! نمونه ای از همین رویدادهاست. البته من چنی
ن وقایعی را از نزدیک در دانشگاه مشاهده کردم و تاسف بیشترم از دوستانی است که مدتها فکر می کردم انسانهای پخته ای هستند. وقتی اخلاق در عرصه سیاسی کنار گذاشته می شود و آدمها به هیچ چیز پایبند نباشند و فقط و فقط به خود می اندیشند و همه چیز برایشان از زاویه نگاه های شخصی حائز اهمیت باشد رغبتی برای آدم نمی ماند که درد دیگران را تحمل کند. در یک طرف آدمهای سرسپرده ای را می بینی که بی هیچ تعلق خاطر فکری و عقیده ای جای آنهایی را که می اندیشند تنگ کرده اند و بدسگالند و کارشان خم شدن در برابر دشمنان اندیشه و فکر است و در طرف دیگر ادمهایی که هزینه نمی دهند و آنها که هزینه می دهند را به نداشتن عقلانیت متهم می کنند. این فضاها واقعا مسموم است و من با تجاربی که خیلی هایش را در آخرین روزها و هفته های تحصیلم از خیلی آدمها و حتی آنها که خیلی حسابشان را می بردم تجربه کردم فقط به این نتیجه رسیده ام که کار در مجموعه های تشکیلاتی را رها و آنرا به آنهایی بسپارم که برای خود، این مجموعه ها را دوست دارند! از اتهام ها و حرف های پشت سر آدم نباید ابایی داشته باشد. همیشه هست.بقول دکتر شریعتی:هرگز دلهره ی این را نداشته ام که مرا چگونه می شناسند و از من چه می گویند، زیرا نه به خودم اهمیت می دهم که وسوسه ی آن را داشته باشم که مرا درست بشناسند و نه به بینش و فهم عموم اعتقادی دارم که مرا چگونه خواهند دید و خواهند یافت، و همیشه به سرنوشت مردم می اندیشم نه نظرشان.
از شریعتی گفتم و به یاد کیهان و آنچه امروز در سیاست ایران می گذرد و آنچه درذهن از آن می آشفتم. اما چند روز قبل که جامعه شناسی ادیان شریعتی را می خواندم حسابی آرام شدم. دکتر شریعتی در بخشی از کتاب تعریف می کند که:یکی از فلاسفه یونان به مرگ محکوم شده بود و یکی از خویشاوندانش می گریست. فیلسوف پرسید:چرا گریه می کنی؟ گفت: چون تو را بی گناه می کشند. گفت: پس دوست داشتی گناهکارم بکشند؟ این چه گریه ای است که برای من افتخار بزرگی است که بی گناه کشته می شوم و اگر گناهکار کشته می شدم که باید کشته می شدم و این برای من امتیاز بزرگی است که دشمنم، دشمنی معصوم کش و بی گناه کش و ستمکار است. اگر دشمنم عادل و منطقی بود و بر اساس حکم و حق و قضاوت محکوم می کرد برایم هیچ نمی ماند. دشمن، ناشیانه ، روی غرض ورزی و بدون درک و فهم، تهمتی می زند که بسیار بی معنی و بی جا و لاینچسبک است آنقدر که هر کس که ذره ای شعور داشته باشد و بفهمد به آن اتهام زننده می خندد. این نعمت بزرگی است که هر کس باید خدا را بخاطر چنین عطای بزرگی شکر کند. این است که امام چهارم می فرماید: الحمدلله الذی جعل اعدائنا من الحمقاء: از خدا نمی خواهد که دشمنانش را از بین ببرد و نابودشان کند بلکه ستایش می گوید که دشمنانش را از احمق ها قرار داده است.
آدمهایی که می بینند و می فهمند دچار چنین سرنوشتی هستند. سختی و نامردمی دیدن ها میوه درخت تلخ بینایی است. شریعتی می گفت: تمام دردها از آگاهی زاییده می شود. آن که نه می داند و نه می بیند، پس نه رنج می کشد و نه اضطراب دارد و نه مسئولیت و نه دلهره و بعد از مرگ نیز حساب و کتاب و عذابش نیست. این آگاهی است که سنگینی تمام جهان را بر دوش انسان می گذارد تا همچون اطلس-پهلوان یونان کفاره دانایی و آگاهی و احساسش را با کشیدن بار سنگین جهان بپردازد. ناآگاهی، آسودگی است و خوشبختی که فلاسفه بی جهت آنقدر در تلاش برای یافتنش هستند چون داشتن این خوشبختی فقط یک چیز می خواهد: حماقت! انسان با رسیدن به آگاهی و چشم گشودن و دیدن از بهشت آسودگی رانده می شود و زندگیش با رنج و تلاش می آمیزد. چه کسی زندگی را با رنج و تلاش می گذراند؟ انسان. که بقول تائو این گیاه را نگاه کنید. چگونه در بهار می روید و به گل می نشیند و در تابستان میوه می دهد و در پاییز به زردی می گراید و در زمستان به خواب می رود و هرگز دچار اضطراب و پریشانی و یاس و اندوه نمی شود. نه تعهدی سپرده است و نه مسئولیتی بر دوشش سنگینی می کند و نه بازخواست می شود، چرا که در متن طبیعت مهره ای است که همچنان کار می کند که ساخته شده است. و این آدم است که بقول سارتر آگاهی دارد و دائما شکنجه اش را می دهد و به میزانی که انسان تر می شود تلختر و رنجها از وحشت عقب ماندن و منحط شدن و انحراف و ضعف و عقب ماندن از تکامل و مسئولیت هایی که بر دوش خویش احساس می کند، فزونی می یابد.
فرد ناآگاه چون احساس مسئولیت نمی کند خوشبخت است اما به میزانی که به شعورش افزوده می شود و نسبت به بچه اش، به خانواده اش، به شهرش، به مملکتش، به یک منطقه، به دنیای استعمارزده و بالاتر نسبت به نوع انسان احساس مسئولیت می کند. آنچنان که گویی سرنوشت همه انسانها و مسئولیت هر فاجعه ای که برزمین می گذرد بدست اوست و بر دوش او سنگینی می کند و رنجش نه رنج امروز که رنج قرن های پیش و قرن های آینده نیز هست.
دیروز یکی از دوستانم می گفت تو بیش از آنکه باید حرص می خوری و وقت می گذاری و انگار پاسخگوی همه چیز و حلال همه مسائل تو باید باشی. کمی بی خیال باش و از این دست حرفها. خودم هم وقتی بعضی از نامرامی ها را از آدمهای دور و بری که به انسان بودن بعضی شان یقین داشتم می بینم اول قبول کردم اما بعد جملات و سخنان زیبای دکتر را در ذهن مرور کردم. نباید انتظار سپاس گویی داشت. فقط باید تحمل کرد.

